تبليغاتX
Nichts

Nichts

هیچی

یکی مونده به آخری

خوب دوباره با یکی دیگه رفت بیرون و منو یادش رفت.

فردا قراره بریم بیرون تا همه چیزو تموم کنه-من که اینجوری فکر می کنم یعنی.امیدوارم همین باشه.

زر میزنم.امیدوارم این نباشه..خودم می خوام دیگه تمومش کنم.کل زندگیم شده این بچه بازیا.یه شب نمیتونم راحت بخوابم.باید یه بار برای همیشه دردش رو تحمل کنم و بیخیال شم.دیگه نباید برم سراغ این بچه بازیا.همین دفعست فقط.

همین دفعه آدم شم،دیگه به گوشیم قسم دیگه نمیرم سراغ این کارا.دیگه آدم میشم.میدونم مثل سگ دارم دروغ میگم.با یه لبخند کوچیک دیگه خر میشم.وحید آدم شو.جون من آدم شو.

فردا این کرو می کنی.به هم میزنین.حالا به هر درجه ی گهی هک که می خواد باشه مهم نیست.بعدش میری یه حساب باز می کنی.بعد میای خونه.نهار می خوری و کارای زبانتو انجام میدی.بعد اگه وقط بود می خوابی.بعدش میری زبان.وقتی برگشتی یه ذره فیلم میبینی.بعد شام و باز هم فیلم.اینقدر فیلم میبینی تا خوابت بگیره.بعد 5 شنبه صبح پا میشی میری چالوس تا اینا یادت بره.

آره.فردا بعد از زبان میگی که 2 هفته ای نیستی باز.اگه می خوان بندازنت بیرون دیگه اصلا".میری چالوس اونجا آدم میشی.گریت ایدیا.

فردا ولی سعی کن گریه هاتو بکنی.چیزی نمونه دلت.همین الان هم سعی کن خالی شی.به اونجات که انه الان.

ها چیه؟دست و دلت لرزید باز؟ خاک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 0:31  توسط niemand  | 

9

داره تو روی من از یکی دیگه تعریف می کنه،گند بگیرن هیکلمو با این اخلاق خاک تو سرم...گفتم کنارش میمونم که چی؟که بخواد اینا رو برای من تعریف کنه؟

گفت می خواد من همیشه باشم ولی دیگه نه اونجوری...لازمه که فعلا" باشم تا یکی دیگه رو پیدا کنه.منم که خرشم دیگه،خوشحال هم شدم تازه.

خوبه اینا رو می نویسک...عقلم به نظرم داره سر جاش میاد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 0:10  توسط niemand  | 

8

لعنت.لعنت....با هزار نفر لاس میزنه هنوز مثل سگ دنبالشم.بفهم الاغ.عزیزم بفهم.این خریت رو تموم کن.از ساعت 8 تا حالا یه کلمه هم نخوندی الان باز داری زار میزنی.

خلی خرم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 23:24  توسط niemand  | 

7

دارم کامل به فاک میرم..حسش می کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 18:52  توسط niemand  | 

6

خسته شدم.امروز مامان هم گفت چرا اینقدر داغونی.چی بگم آخه.بگم خوشی زده زیر دلم؟ یه موقعی دنبال همین خوشی زیر دل زدن بودم که دغدغم بشه اینایی که الان هست.که برم دنبال احساسات و این شر و ورا.واقعا" نابودم دیگه.حتی اونو هم نمی خوام.

دلم هیچی نمی خواد،می خوام سرمو بزارم یه جا بمیرم.

شاید اینجا نوشتن خوبیش این بود که الان فهمیدم اینو که می خوام بمیرم.یعنی هیچی نمونده دیگه برام.جدا" اگه ترس از اونور نبود تا حالا شاید ده بار کار خودمو تموم کرده بودم.

خوب خوب...شنبه امتحان دادی و الان داری الکی دور خودت میچرخی.برو بشین سر درست الاغ

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 21:21  توسط niemand  | 

5

میدونی خاک بر سر یعنی چی؟یعنی با یه عزیزم خشک و خالی،که اونم دو خط پایین تر از دماغت در میاد خر شی.خری که بهش یه بسته تیتاب دادن.

ای تف تو شرافتت وحید..ریدم تو غیرتت.گه گه

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 23:1  توسط niemand  | 

4-از گودر

من یک آدم ِ معمولی هستم
نه،معمولی نیستم
یک آدم ِ ساده،
ساده؟!
خوب که به خودم فکر می‌کنم
می‌بینم ساده هم نیستم،
من یک هیچم
بله
یک هیچ!
آدم ِ هیچ،هیچی ندارد
یعنی نه قد ِ مناسب،
نه هیکل ِ خوب،
نه قیافه خوب،
نه صدای خوب،
موی خوب هم که ندارد هیچ،کچل هم هست
پولدار هم نیست.
یک هیچ ِ به تمام معنی.
هیچ‌ها
همان‌هایی هستند که از کنارشان به راحتی می‌گذرید
از ذهنتان به راحتی پاک می‌شوند
هیچ‌ها،هیچ‌وقت دیده نمی‌شوند.
همین هیچ‌ها
یک روزی
عاشق می‌شوند
اما چون هیچ هستند
فقط عاشق می‌شوند،
معشوق،نمی‌بیندشان
خوب،حق هم دارد
معشوقشان آدم است
یک آدم،عاشق آدم می‌شود،یک آدم معمولی،ساده،یا خاص
هیچ‌ها،که جز آدم حساب نمی‌شوند که آدمی عاشقشان شود.
هیچ‌ها که عاشق می‌شوند
فقط سکوت می‌کنند
خیلی هنر کنند
معشوقشان را به وصال ِ آدمی
کمک و همراهی می‌کنند
بعد از دور
معشوقشان را خوشحال
در آغوش ِ آدمی که دیدند
لبخند می‌زنند
سکوت می‌کنند
آهسته آهسته
دور می‌شوند
پیر می‌شوند
محو می‌شوند......
آری
حکایت ِ هیچی که عاشق می‌شود این است:
سکوت،
تنهایی...................

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 21:3  توسط niemand  | 

3

اینقدر ندارم...اینقدر!

خوب لامصب تمومش کن دیگه،الان منتظری که چی؟ که مثلا" دوباره خوب شه؟ آخه الاغ خوب میشه باز؟ تو اصلا" دوسش داشتی از اول؟ خوب نه دیگه.ترس از تنهاییت بوده.الان تنهایی؟بده اینهمه آدم دور و برت؟ خوب بی شعور تا الان میشه درست تمومش کن دیگه،باز فردا میره بخاطر یه نره خر دیگه ولت می کنه،تو میمونی و اون عوضی جدید و اینکه هی بزنی تو سرت.الاغ تمومش کن..بفهم اینو

الان پریوده که چی مثلا"؟ مثلا" هفته ی دیگه تموم بشه پریودش خوب میشه؟ همین سگیه که الانه.نمیزاره آب خوش از گلوت پایین بره.

باشه باشه.بزار امتحانا تموم بشه،تو اون تعطیلیا یه روز باهاش برو بیرون،تمومش کن دیگه.خیلی شیک و تمیز و با کلاس.الان آخرش به فاک میدی خودتو.من میدونم.دو هفته نگه دار جلوی خودتو.دقیقا" سه شنبه ی دو هفته ی دیگه تمومش می کنی.این دو هفته به دندون بکش اینو.

الاغ بفهم کلا"

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 20:44  توسط niemand  | 

2

حوصله ی خودمم ندارم.اینجا رو باز کردم که ناله کنم؟نه واقعا" نه.می خوام بنیوسم فقط.حتی اگه کلش شر و ور باشسه.اینجا مال خودمه.اصلا" می خوام غلط املایی هم توش باشه غلط تایپی هم باشه.

بعدا" مینویسم که اینجا رو بخونم؟فکر نکنم.آدم مازوخیستی هستم من ولی از خوندن چیزای قدیمیم بدم میاد.مثل اینه که تو آینه نگاه کنم.خیلی بدم میاد تو آیینه نگاه کنم.آیینه بد است و من هم بدتر.و این حقیقتی تلخ بیش نیست.

زمانی یه نفر بود که منو دوست داشت..بسیار هم حس تعهد و اینها داشت.الان هم اون یه نفر هست.ولی نه دوستم داره و نه حس تعهد و هرلحظه ممکنه که ببینم داره با یکی دیگه حالش رو می کنه و این هم اصلا" ربطی به من نداره چون الان هیچ رابطه ای با هم نداریم.قبلا" هم نداشتیم.ولی خوب من رو می کند اینکه ببینم دوستم نداره و با کس دیگست.که باز هم برای کسی مهم نیست.

من برای کسی مهمم؟نمیدونم.خیلیپرروئم چون نسبت به خیلیا وضعم بهتره ولی باز هم حس تنهایی دارم.


یه زمانی یکی بود منو دوست داشت،منم دوسش داشتم.18 ماه با هم بودیم.بهترین نوع یه رابطه رو هم داشتیم.ولی خوب من آدم عنی بودم و بخاطر یه خوشگل تر ولش کردم.

آیا خوشگلتر بود؟نمی دانم.برای من جذاب تر بود.شاید بخاطر اینکه قبلیه دلم رو زده بود.نمیدانم


میگفتم.الان باز این جدیده هست که من رو دوست نداره،ولی من به خودم تلقین می کنم که من رو دوست داره.تلقین می کنم؟نه.نمیدونم چرا اینو نوشتم.

آهان می خواستم بنویسم من دوسش دارم،یا حداقل دارم به خودم تلقین می کنم که دوسش دارم.اگه نباشه چیزی میشه؟ فکر نکنم.فقط من حس تنهایی بیشتری می کنم.که به هر حال این حس رو داشتم.چون باهاش راحت نبودم.


اس داد.حواسم پرت شد.

خیلی خرم

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 19:42  توسط niemand  | 

1

خوب این وبلاگو باز کردم که چی بشه؟که مثلا" فیلم بازی نکنم.همین الان دارم فیلم بازی می کنم.

چه بد

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 19:23  توسط niemand  |